تبليغاتX
5=2+2

5=2+2

ریدیوهد، ریدیوهد، ریدیوهد

nice dream

امروز صبح، نیم ساعت قبل از بیدارشدن و آماده شدن برای رفتن به سرکار، برای اولین بار تام یورک (Thom Yorke)  رو دیدم ...

داشت از جلوی من رد می شد و می رفت که سوار ماشین بشه، دستم رو بالا آوردم و می خواستم صداش کنم که با دست به من اشاره ای کرد که یعنی قبل از اینکه من رو ببینی حواسم بهت بود.

منو می شناخت!!؟

خوب که نگاه کردم دیدم اد ابراین (Ed O’brien)  هم کنارش ایستاده و به من لبخند می زنه.نمی دونم چند لحظه به این شکل گذشت ... ایستاده بودیم و به هم خیره شده بودیم.

حالا دیگه داشتم با گوشی ام ازشون عکس می گرفتم و شاکی از اینکه چرا دوربینم همراهم نیست! رفتم کنارشون  تا خودم هم تو عکس باشم ، مثل همیشه که دستم را تا اونجا که جاداره دراز می کنم تا همه توی کادر جاشیم...انگار سالهاست با هم رفیقیم! ( مگه نیستیم؟! )

نمی دونم از چی صحبت می کردم، اد با اشتیاق به من گوش می داد و با اون لهجه ی بریتیش شگفت زده از من می پرسید: Really? و من می گفتم: Really Really و تام می خندید...

کنار یک چرخ و فلک بزرگ بودیم(خیلی بزرگ) نمی دونم کجا بودیم! نمی دونم روز بود یا شب؟ حال خوبی داشتم و این اتفاق بزرگی بود...

چند دقیقه بعد توی گوشی دنبال عکس ها می گشتم اما چیزی پیدا نکردم...دمر روی تخت افتاده بودم و صبح بود:ساعت هفت و سی و پنج دقیقه ...

هشت و ربع باید ونک باشم ، حال خوبی ندارم و این اتفاق تازه ای نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط حمید  |